شهریور که از راه میرسد، خاک تفتیده و کویری فردوس بوی خاطره میگیرد. بویی که میان غبار زلزله و تپش قلبهای سوگوار، نیم قرن است که در کام مردمان این دیار جاودانه شده است. سال ۱۳۴۷، وقتی زمین لرزید و بیش از ۱۲ هزار انسان زیر خروارها خاک مدفون شدند، تمام شوکت و دارایی بزرگان و خانهای فردوس زیر آوار رفت و شهر در سکوتی مرگبار فرو رفت. اما در میانه آن ویرانی، حضوری شکل گرفت که نه با دستورات دولتی، بلکه با ضربآهنگ محبت و انسانیت پیش میرفت؛ حضور مردی که در تپههای خاکستری فردوس، معنای واقعی خدمت را بازتعریف کرد.
لقمههای کرامت در گاری خدمت
علیرضا مهرداد، پژوهشگر تاریخ شفاهی و خالق کتاب دوباره فردوس، با زبانی سرشار از بغضهای فروخورده، از روزهایی میگوید که گرسنگی بر چهرههای مردم سایه انداخته بود. در روزهای نخست پس از فاجعه، وقتی مردم مصیبتزده دو شب بود که غذای گرم نخورده بودند، در محله و کنار تکیه عنبری دیگی برپا شد. اما روایتهای پیرمردهای کویر، از چیزی فراتر از یک توزیع ساده غذا میگوید.
آنها به یاد میآورند که آیتالله خامنهای، نه به عنوان یک مقام بلندپایه، بلکه به عنوان یک خادم، قابلمههای غذا را روی گاری میگذاشت و شخصاً گاری را هل میداد تا لقمهها را به درب خانهها برساند. او میدانست مردم فردوس منیعالطبع و با عزتنفس هستند و ترجیح داد خودش تا درهای خانهها برود تا کسی مجبور به صف کشیدن نشود. همین نگاه است که باعث شد پیرمردان این دیار سالها بعد، با چشمانی اشکبار بگویند ما لقمه از دست آقا گرفتیم و نمکپرورده ایشانیم. در آن روزهای سخت، آقا آمد تا مهمان باشد، اما مردم فردوس مهمان سفره کرامت او شدند.
سنگر خفه صدای ساواک
اما این حماسه ۴۵ روزه، در تاریخ رسمی آن زمان جایگاهی نداشت. ساواک و رژیم پهلوی با تمام توان مترصد بودند تا حضور پایگاه امداد روحانیت را در سکوت مطلق نگاه دارند. نام چهرههایی چون شهید هاشمینژاد، شهید کامیاب و آیت الله طبسی که تحت محوریت آیتالله خامنهای در میدان بودند، هرگز نباید به گوش دنیا میرسید. بایکوت خبری چنان شدید بود که حتی بزرگان ادبیات و تاریخ نیز از ترس خفقان، در خاطرات خود اشارهای به این حضور عظیم نکردند. در پس این سکوت اجباری، روایتهایی تکاندهنده نهفته است. قصهای از یک دیدار در مشهد، جایی که جلال آلاحمد با روحیه نقادانهاش، از غیبت روحانیون در زلزله فردوس گلایه میکرد و با تعجب متوجه شد که مردی که کنارش نشسته، درست دیشب از خاک فردوس بازگشته است.
از خاکستر تا تپش انقلاب
حضور در فردوس تنها یک امدادرسانی ساده نبود؛ نقطه آغاز یک بعثت اجتماعی بود. هنر بزرگ حضرت آقا این بود که در میان خاکستر زلزله، شعلههای روحیه حماسی و شیعی ملت را برافروزد. پختگی اجتماعی و پیوند ناگسستنی مردم با ولایت، از همین کویر، از محرم سال ۴۲ و زلزله سال ۴۷ در فردوس شکل گرفت.
وفا به نامها و یادها
داستان این پیوند، در سالهای بعد نیز تکرار شد. روایت تکاندهنده است که ۲۰ سال بعد، در ۱۳ شهریور ۱۳۶۷، وقتی آقا در قامت رئیسجمهور وارد فردوس شدند، حافظه او هنوز از تپشهای آن روزهای سخت پر بود. او تکتک یاران قدیمی، بازاریان و کشاورزان را به نام میشناخت و جویای احوالشان میشد. این یعنی در نگاه او، فردوس هرگز یک نقطه در نقشه نبود، بلکه زخمهایی بود که او شخصاً در درمانشان شریک شده بود.
نقشه گمشده قدمگاهها
اما حقیقت این است که ما هنوز با این حماسه آشنا نیستیم. علیرضا مهرداد از گنجینهای سخن میگوید که هنوز در انتظار کشف است؛ دستکم ۲۶ نقطه و قدمگاه تاریخی در منطقه فردوس وجود دارد. از مدرسه علمیه حبیبیه و محله سردشت تا حمامهای احداثی و روستاهای دورافتاده، هر کدام شاهد یک اتفاق بزرگ و فداکاری تاریخی بودهاند. این سوژهها، پتانسیل جهانی شدن دارند. همانطور که روایت حضور آقا در ایرانشهر به آثار ارزشمندی تبدیل شد، حماسه فردوس نیز نیازمند رمانها، فیلمنامهها و مستندهایی در تراز ملی و بینالمللی است تا این الگوی ناب جهادی برای نسلهای آینده ثبت شود.
سؤالی در غبار زمان
در پایان این روایت، وقتی به بازخوانی تاریخ شفاهی میپردازیم، به نکتهای تکاندهنده میرسیم. اگر بایکوت ساواک نبود و اگر این حضور در همان سالها با صدای بلند روایت میشد، شاید تاریخ سیاسی ایران مسیر متفاوتی را میپیمود. تصور کنید در سال ۴۷، در حالی که شهر در میانه ویرانهها میسوخت، مردی در سکوت مطلق، بدون هیچ نام و نشانی، دست به دست مردم میشد تا فقط یک لقمه نان گرم به سفرههای گرسنه برساند. این پارادوکس عجیب میان قدرت مطلق رژیم و تواضع مطلق یک رهبر، در غبار زلزله فردوس پنهان شده بود. حالا که سالها گذشته و پردهها کنار رفته است، سؤالی میماند: آیا قدرت واقعی در آن ۱۲ کامیون امدادی بود یا در آن سکوتی که ساواک سعی داشت با آن حقیقت را خفه کند؟ و آیا ممکن است در تاریخ ما، هنوز هزاران روایت دیگر مانند فردوس وجود داشته باشد که در انتظار کسی باشد تا خاکستر زمان را کنار بزند و حقیقت را از دل ویرانهها بیرون بکشد؟ این سکوتهای طولانی، چه چیزهایی را در دل خود پنهان کردهاند که شاید هرگز به روایت تاریخ درنیاید؟ و مهم تر اینکه آیا مسئولان ما هنوز خادمان بهشتی هستند؟
وبسایت روزنامه امروز خراسان جنوبی