یادداشت – اینک زندگی…!!!

امروز خراسان جنوبی – محمدراعی فرد
گاهی آدم، در سال‌های آخرِپختگی، دیگر خسته‌تر از آن است که نقش بازی کند، دل، دیگر تابِ مهمانی‌های بی‌روح، معاشرت‌های از سرِاجبار و نگاه‌هایی راندارد که همیشه دنبالِ چیزی برای قضاوت‌کردن می‌گردند. آدم می‌رسد به جایی که می‌خواهد فقط نفس بکشد بی‌دفاع، بی‌توضیح، بی‌نیاز از اثبات خویش.در این سن، دیگر خودت را به دَر و دیوار دنیا نمی‌کوبی تا پذیرفته شوی! می‌فهمی انسان، مجموعه‌ای‌ست ازشکست‌هایی که دوام آورده، از زخم‌هایی که هنوز می‌سوزند، و از رؤیاهایی که هنوز، خاموش نشده‌اند. اگر کسی دوستت بدارد، نعمتی‌ست زیبا، و اگر نه، دیگر ویران نمی‌شوی! یاد گرفته‌ای ستونِ خودت باشی آرام، کم‌ادعا و محکم. کم‌کم با تنِ خسته‌ات صلح می‌کنی با موهایی  که سپیدی‌شان شبیه برفِ آرام، روی جانت نشسته،‌ با دردهایی که هرکدام، یادگارِ سالی از زندگی‌اند و با دست‌هایی که، اگر چه خسته‌اند، ولی هنوز بلدند نوازش کنند،عشق بورزند و گرمای انسان‌ بودن را، نگه دارند. دیگر لازم نیست کامل باشی تا ارزش دوست داشته شدن داشته باشی! در این سال‌ها، آزادی معنای دیگری پیدا می‌کند آزادیِ نه گفتن، بی‌ترس از رنجاندن کسی، آزادیِ سکوت، کتاب خواندن، تنها ماندن و از هیاهوی جهان، فاصله گرفتن و در دلِ همه‌ِ ی این خواستن‌های شخصی، آرزویی بزرگ‌تر قد می‌کشد. عزت سرزمینی که دوستش داری! نفی حبس و تحقیر، آزادی برای زنانی که سال‌ها جنگیده‌اند، برای دخترانی که حقِ زندگی می‌خواهند و برای پسرانی که دربه در به دنبال کف زندگی هستند و سقف آرزوهای شان به کف چسبیده و برای مردمی که عدالت را، نه در شعار، بلکه در نفس‌ کشیدن روزمره می‌جویند. در این سن، تنهایی، دیگر هیولا نیست! می‌توانی آرام در خیابانی خلوت، قدم بزنی و از سکوت نترسی! آدم‌های واقعی می‌مانند، و آن‌هایی که رفتند، دیگر قلبت را از جا نمی‌کَنَند. حتی اگر هیچ‌کس تماشایت نکند، باز در خانه، برای خودت آواز می‌خوانی، فیلم می‌بینی، به خاطره‌ای دور، لبخند وچنگ می‌زنی و گاهی بی‌دلیل به آسمان، خیره می‌شوی. انگار تازه فهمیده‌ای زندگی، همین لحظه‌های کوچکِ بی‌ادعا بوده است. دیگر شتابی در کار نیست! فهمیده‌ای زندگی میدان مسابقه نبود راهی بود که بسیاری از زیبایی‌هایش را در دویدن‌های بی‌وقفه جا گذاشته‌ای و حالا وقتی بخش بزرگی از راه را آمده‌ای دلت می‌خواهد باقیِ عمر را  آهسته‌تر زندگی کنی. چایت را آرام بنوشی، غروب‌ها را طولانی‌تر تماشا کنی و مزه‌ِ ی تلخی‌ها و شیرینی‌های مانده را، بی‌عجله، جرعه‌‌‌ جرعه با تمام جان، حس کنی.