سرمقاله – لیندسی گراهام، آینه تمام نمای حاکمیت زور…!!!

امروز خراسان جنوبی – محمدراعی فرد

مرگ یک سیاستمدار، نه جای شادی است و نه جای سوگواری بلکه فرصتی برای داوری درباره ی میراث سیاسی اوست. انسان‌ها می‌روند، اما اندیشه‌ها، شبکه‌ها و راهبردهایشان باقی می‌مانند، سیاستمداری که بسیاری او را از برجسته‌ترین صداهای راستِ افراطیِ جنگ‌طلب، در ساختار قدرت آمریکا می‌دانستند، او در سال‌های اخیر به یکی از اثرگذارترین چهره‌های همسو با جریان‌های راست افراطی که به بازهای آمریکا معروف هستند و سیاست مداخله‌جوی غرب را دنبال می کنند. جریانی که امنیت را نه در گفت‌وگو، بلکه در افزایش فشار، تهدید و نمایش قدرتِ نظامی جست‌وجو می‌کند. لیندسی گراهام از تریبون سنا، ادبیات تهدید را به سیاست رسمی تزریق می‌کرد و با لابی‌گری، جنگ‌افروزیِ قانونمند می‌ساخت او از سیاست، تهدیدنگاری ساخت از دیپلماسی، اولتیماتوم‌سالاری و از امنیت، هراس‌آفرینیِ راهبردی! میراث او، بیش از آن که میراث قانون‌گذاری باشد، میراث تهدیدمحوری، ایران‌ستیزی و مداخله‌گرایی بود. او از جمله سیاستمدارانی بود که گویی دیپلماسی را تنها زمانی معتبر می‌دانست که در سایه ی بمب‌افکن‌ها و ناوهای جنگی قرار گیرد. در منطق او، مذاکره ادامه ی تهدید بود و تهدید، مقدمه ی جنگ! این همان بحران‌سالاری است رویکردی که از تداومِ تنش، تغذیه می‌کند و صلح را نه یک راه‌ حل، بلکه وقفه‌ای موقت، در مسیرِ تقابل می‌بیند. گراهام بارها از گزینه ی نظامی علیه ایران دفاع کرد و از تشدید فشار و حمله سخن گفت! چنین رویکردی، در نگاه منتقدان، نه نشانه ی اقتدار، بلکه نشانه ی ناتوانی در یافتن راه‌حل‌های پایدار بود. زیرا هر موشکی که شلیک می‌شود، شاید ساختمانی را ویران کند اما بی‌اعتمادی را برای نسل‌ها باز تولید می‌کند.او فقط یک سیاستمدار نبود نماد نوعی تهدیدزیستی بود ذهنیتی که بقای قدرت را، در تولید مداوم دشمن تعریف می‌کند. در این جهان‌بینی، صلح، همواره مشروط است، اما جنگ همیشه آماده! گفت‌و گو همواره متهم است، اما تهدید همیشه مشروع. مدافعانش او را میهن‌پرست می‌نامیدند اما میهن‌پرستی، تنها با برافراشتن پرچم، سنجیده نمی‌شود! میهن‌پرستی، حفظ منافع بلندمدت یک ملت است، نه گرفتار کردن آن درچرخه‌های بی‌پایان بحران و دشمن‌تراشی. کشوری که امنیت خود را بر ترسِ دیگران، بنا کند، دیر یا زود، خود نیز اسیرِ همان ترس خواهدشد.خطرناک‌ترین سیاستمداران، همیشه کسانی نیستند که فرمان شلیک می‌دهند بلکه آنانی اند که شلیک را به عادتِ سیاست، و جنگ را به ابزارحکومت و تهدید را به زبان دیپلماسی، تبدیل می‌کنند..این همان جنگ‌اندیشیِ مزمن است بیماری‌ای که هر اختلافی را، میدان نبرد می‌بیند و هر مذاکره‌ای را، نشانه ی ضعف. مرگ یک چهره ی سیاسی، پایان یک پرونده نیست! پرونده  ی واقعی، اندیشه‌ای است که اگر نقد نشود، با چهره‌ای دیگربازخواهدگشت، تاریخ بارها نشان داده است که افراد می‌روند، اما اگرجنگ‌ سالاریِ ذهن، بحران‌سالاری قدرت و تهدیدزیستیِ سیاست، باقی بماند، جانشینان آنان نیز از راه خواهند رسید. آن چه جهانِ امروز، بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارد، حذف اشخاص نیست عبور از منطق تهدید برای بقاء و حرکت به سوی منطق گفت‌وگو برای امنیت است. زیرا صلح، از مرگ جنگ‌طلبان، زاده نمی‌شودصلح، از شکست اندیشه ی جنگ‌طلبی، متولد می‌شود.