پلیس در تعقیب شوهر آتشافروز

زن جوان که دچار سوختگی شدید شده بود به بیمارستان انتقال پیدا کرد. همزمان با تحقیقات محلی معلوم شد مصدوم از ساکنان ساختمانی در همان حوالی است، اما مشخص نبود چطور او و خودرویش آتش گرفته است.
تحقیقات پلیسی ادامه داشت تا اینکه ظهر روز شنبه به پلیس خبر رسید زن مصدوم بهدلیل شدت سوختگی فوت کرده، اما قبل از مرگ گفته بود شوهر موقتش این بلا را سرش آورده است. مرگ او به بازپرس کشیک قتل دادسرای جنایی تهران گزارش شد. ماموران از خانواده مقتول تحقیق کردند که مشخص شد او مدتی قبل با مردی آشنا شده و به عقد موقت او در آمده است. پس از آن، پساندازش را در اختیار شوهرش قرار داده بود تا با آن سرمایهگذاری کند، اما مدتی بعد با یکدیگر دچار اختلاف شدند و بر سر مسائل مالی به مشکل خوردند. مرد جوان نیز حاضر نبود پول او را پس بدهد. همین اختلاف و باعث شد که بهشدت درگیر شوند.
مأموران با بازبینی فیلم دوربینهای مداربسته اطراف محل حادثه، تصاویری بهدستآوردند که نشان میداد مرد آتشافروز با یک گالن بنزین به سمت خودروی زن جوان رفته و سوار آن شده است. آنها چند دقیقه با یکدیگر صحبت کردند، سپس مرد از خودرو پیاده شد، بنزین روی آن ریخت و خودرو را به آتش کشید. زن جوان با همان حال از خودرو بیرون آمد تا خود را نجات دهد که بهدلیل شدت سوختگی فوت کرد.
دیروز، کارآگاهان موفق شدند خودرویی را که مرد آتشافروز با آن به محل جنایت آمده بود توقیف و رانندهاش را بازداشت کنند. او با انتقال به اداره دهم پلیس آگاهی تهران بازجویی شد و در تشریح ماجرا گفت: متهم فراری دوستم بود. روز حادثه، او را اتفاقی در خیابان دیدم. از من خواست به یک جایگاه سوخت برویم. یک گالن بنزین خرید و بعد خواست به خانه دوستش برویم تا بنزین را به او تحویل دهد. در خیابانی پیاده شد و چند دقیقه بعد بدون ظرف بنزین بازگشت. بعد از دستگیری متوجه جنایت او شدم.
روحانیزاده، کشیک وقت دادسرای جنایی تهران با تایید این خبر به جامجم گفت: راننده در بازداشت به سر میبرد و تحقیقات ماموران اداره دهم پلیس آگاهی تهران برای دستگیری قاتل آتشافروز ادامه دارد.
پایان ۳۰ روز زندگی مخفیانه قاتل مادر در کوهستان
پسر ۳۴ سالهای که پس از بازگشت از هلند، بر سر مسائل جزیی و پیش پا افتاده جان مادرش را گرفته و ۳۰ روز در ارتفاعات غرب پایتخت مخفی شده بود، با کاهش دمای هوا و فرار به یک مهمانپذیر در پایتخت به دام افتاد.

به گزارش همشهری نخستین برگ این پرونده از ظهر پنجشنبه، دوازدهم شهریورماه ورق خورد. آن روز ساکنان ساختمانی در غرب تهران صدای فریاد و مشاجره مادر و پسری را از خانه شان شنیدند. آنها پسر جوان را دیدند که سراسیمه و مضطرب ساختمان را ترک کرد. همسایه ها که نگران وضعیت زن ۵۵ ساله شده بودند، پس از خروج شتاب زده پسرش، مقابل در رفتند اما کسی باز نکرد. بی پاسخ ماندن زنگ در، موجب شد تا همسایه ها، ماجرای این حادثه را به پلیس ۱۱۰ گزارش کنند.
جنایت
طولی نکشید که ماموران در محل حادثه حاضر شدند و پس از گشودن در با هماهنگی قضایی، چشمشان به پیکربی جان زن میانسال افتاد که غرق در خون روی زمین افتاده بود. آثار ضربات متعدد چاقو روی بدن، مرگ دلخراش او را نشان می داد.
لحظاتی بعد، با مخابره این خبر به بازپرس جنایی تهران، تیم جنایی در صحنه جرم حاضر شدند و تحقیقات خود را در این پرونده آغاز کردند.
پدری که به پسرانش سفارش سرقت میداد
دعوای خونین سارق تازه کار با مالخر پیر در پاتوق تبهکاران، راز ۳ باند سرقت و مالخری را فاش کرد.

به گزارش همشهری از چندی قبل گزارش گوشیقاپیهای سریالی در خیابانهای تهران، کارآگاهان پلیس را با پروندهای پیچیده روبهرو کرده بود. بر اساس شکایت مالباختگان، دو مرد قویهیکل و تنومند سوار بر یک موتورسیکلت، با چهرههایی پوشیده و کلاه به سر، طعمههای خود را غافلگیر میکردند و گوشی هایشان را میقاپیدند. آنها علاوه بر عابران پیاده، از رانندههایی که در ترافیک گرفتار شده بودند نیز سرقت میکردند.
درگیری خونین
در شرایطی که جستوجو برای شناسایی سارقان مخوف ادامه داشت، تماس ساکنان یکی از محلههای جنوب غرب تهران با مرکز فوریتهای پلیسی ۱۱۰ مسیر پرونده را تغییر داد. اهالی محل از درگیری شدید چند مرد در یک خانه خبر دادند و ماموران پلیس بلافاصله در محل حاضر و با صحنه کتککاری و درگیری روبهرو شدند که در آن، دو جوان تنومند، در حال کتک زدن پسری جوان بودند و مردی میانسال نیز نظارهگر ماجرا بود.
با ورود ضربتی ماموران، درگیری پایان یافت و هر چهار نفر بازداشت شدند. پسر جوان که هدف ضرب و جرح قرار گرفته بود، در ادعای اولیهاش مدعی شد: از این مرد میانسال طلب داشتم. جنسی به او فروخته بودم و پولم را نمیداد؛ وقتی برای گرفتن پولم آمدم، این دو پسر تنومند که بادیگارد او هستند به جانم افتادند و مرا کتک زدند. اما مأموران با بازجوییهای فنی دریافتند ماجرا فراتر از یک اختلاف مالی ساده است.
در بررسی سوابق مشخص شد مرد میانسال، یک تبهکار ۶۵ ساله و سابقهدار معروف به جادوگر است و آن دو جوان تنومند نه بادیگارد، بلکه فرزندان او و همان سارقان خشن و موبایلقاپ تحت تعقیب هستند. از سوی دیگر، پسری که در این ماجرا کتک خورده و مجروح شده بود نیز، نیز سارقی تازهکار بود که اموال مسروقه از جمله سکههای طلا را به جادوگر میفروخت. در ادامه مشخص شد علت دعوا، طمع پیرمرد مالخر بوده است. جادوگر ۳ سکه طلای سرقتی از سارق تازهکار خریده، اما فقط پول ۲ سکه را داده بود و قصد داشت او را دور بزند. همین اختلاف منجر به دعوای سارق تازهکار با مالخر پیر شده بود و لحظاتی پس از این درگیری پسران مرد مالخر که همان گوشیقاپهای تحت تعقیب بودند از راه رسیده و سارق تازهکار را به باد کتک گرفته بودند. با این اطلاعات، اسرار ۲ باند سرقت و یک باند مالخری که پیرمرد آن را هدایت میکرد فاش شد و تحقیقات در این پرونده ادامه دارد.
از طلسمگشایی تا هدایت دزدان
مرد ۶۵ ساله که به جادوگر معروف است، سابقه طولانی در تبهکاری دارد؛ از کلاهبرداری به شیوه رمالی گرفته تا سرقت و مالخری. گفتوگو او با او را بخوانید.
چرا به تو می گویند جادوگر؟
حدود ۲۵ سال پیش با فالگیری و رمالی، امرار معاش می کردم اما چند نفر از من شکایت کردند و به جرم کلاهبرداری دستگیر شدم. سالها در زندان بودم و همانجا بین زندانیها به جادوگر معروف شدم.
چه شد که در مسیر سرقت قرار گرفتی؟
وقتی از زندان آزاد شدم، افتادم در مسیر دزدی و سرقت. اما سنم که بالا رفت و دیگر توان فیزیکی نداشتم، وارد کار مالخری شدم.
خانوادهات چطور وارد این مسیر شدند؟
همسرم سالها پیش فوت کرد. یک دختر داشتم که وقتی ۱۸ سالش شد، مهاجرت کرد و به کانادا رفت. آنجا ازدواج کرد، زندگی موفقی برای خودش ساخت و سالهاست که هیچ خبری از من و برادرهایش ندارد. اما دو پسرم ماندند و من خودم از نوجوانی دزدی، زورگیری، خفتگیری و موبایلقاپی را به آنها آموزش و بهشان سفارش سرقت میدادم.
چرا باید یک پدر به پسرانش، آموزش دزدی و خلاف بدهد؟
چون آنها از وقتی چشم باز کردند، پدرشان پشت میله های زندان بود. از سوی دیگر خودشان هم نخواستند که درس بخوانند و مانند دخترم کاره ای شوند. ژن دزدی و خلاف در وجودشان بود و متاسفانه از من به ارث برده بودند. من هم وقتی دیدم سرقت در خونشان است و علاقه به دزدی دارند، تصمیم گرفتم به آنها آموزش بدهم تا از خطر دستگیری در امان بمانند.
یعنی این اولین باری است که دستگیر می شوند؟
نه. چندین بار به جرم زورگیری و خفت گیری دستگیر و زندانی شدند. البته اینبار من پیشنهاد دادم تا گوشی قاپی کنند. چون فروش گوشی راحت تر است برای من. از سوی دیگر جثه قوی و تنومندی دارند و ورزشکار هستند. شگردشان این بود که پشت موتور از مردم گوشی میقاپیدند و برایم میآوردند اما در نهایت طمع کار دستم داد.
چرا؟
من با سارقان کار می کردم چون مالخرم. سارق تازه کاری به من معرفی شد و برایم ۳ سکه طلای سرقتی آورد. من دیدم تازه کار است و پول ۲ تا را دادم و میخواستم سرش کلاه بگذارم. عصبانی شد، به خانه ام آمد و با من دستبهیقه شد و مرا کتک زد. پسرانم از راه رسیدند و تا توانستند او را زدند. داد و فریاد بالا گرفت، همسایهها زنگ زدند پلیس و همهمان گیر افتادیم؛ به همین راحتی طمع چند میلیون تومان پول، کار دستمان داد.
عصبانیت داماد، رنگ خون گرفت

آنطور که یکی از بستگان نزدیک مقتولان به جامجم توضیح میدهد، متهم به قتل که در حال حاضر ۲۵ ساله است، شغل و درآمد نداشت و پدر و مادرش نیز از یکدیگر جدا شده بودند: «پدر خانواده موافق این ازدواج نبود، اما به خاطر اینکه دختر و پسر به یکدیگر علاقه داشتند، سرانجام پدر هانیه رضایت داد و با هم عقد کردند. پس از عقد، مشکلات میان داماد و هانیه آغاز شد. متهم به قتل، چون هیچ پشتوانه مالی نداشت، قادر به تهیه لوازم اولیه زندگی نبود. سه سال تمام این روال ادامه داشت و کار هم نمیکرد. وام ازدواج را که گرفت، یک خودرو خرید که چپی از آب درآمد و گفت سرم کلاه گذاشتهاند. چون همیشه قمه داشت، با قمه سراغ فروشنده رفت و ایجاد رعب و وحشت کرد. سر هر مسأله جزئی، هانیه را کتک میزد و با چاقو به او حمله میکرد تا حدی که چندبار کارشان به شکایت کشیده شد که برگههای پزشکیقانونی موجود است. چون بیکار بود، از پدرزنش تقاضای پول میکرد و میگفت میخواهم آقای خودم باشم و مایل نیستم برای فرد دیگری کار کنم. پدرزنش نیز تا حدی او را حمایت کرد، اما خواستههای ریز و درشت او تمامی نداشت. حتی میگفت وام ازدواج هانیه را به من بدهید. هرچه میگذشت، مشکلات میان آن دو بیشتر میشد. پدرزنش قصد داشت برای خودش خانه بخرد که متهم به قتل با هانیه بحث میکرد که چطور پدرت برای خودش خانه میخرد، اما به من پول نمیدهد تا برای خودم کار و کاسبی راه بیندازم. پدر هانیه به دامادش کمک مالی کرد و او نیز مغازه باز کرد، اما باز هم نتوانست خودش را جمع و جور کند و مدام دنبال جنگ، حاشیه و دعوا بود. کشمکش بین هانیه و متهم به قتل همچنان ادامه داشت.» هانیه که پس از سه سال از رفتارهای متهم به قتل به ستوه آمده بود، تصمیم به جدایی گرفت و بهطور رسمی درخواست طلاق داد. کشمکشهای خانوادگی همچنان ادامه داشت تا روز ششم فروردین امسال که متهم با نقشه شومی که در سر میپروراند جلوی خانه پدر همسرش رفت: «آن روز برادر کوچک هانیه در خانه نبود. متهم آیفون یکی از همسایهها را زد و گفت داماد همسایهشان است و، چون آیفونشان خراب است، شما در را باز کنید. او هم در را باز کرد و متهم جلوی در خانه پدرزنش رفت. حدود ساعت۶:۳۰ بعدازظهر همسایههای صدای کمکخواهی شنیدند. به محض باز کردن در، متهم چاقو را در چشم پدرزنش فرو کرد و سپس ۳۲ ضربه چاقو به او زد. هانیه که صحنه جنایت را دیده بود، از وحشت بیهوش شد و روی زمین افتاد. پس از آن مادر هانیه سعی کرد با دست مانع از ادامه جنایت شود که این بار متهم به قتل با قمه دستش را قطع و با چند ضربه چاقو او را نیز نقش زمین کرد. پس از آن سراغ هانیه رفت و او را همانطور که بیهوش بود به قتل رساند. پس از ارتکاب جنایت، برادر کوچک در حال بازگشت به خانه بود که متوجه شد متهم در حال فرار از خانه آنها است. او برادر هانیه را ندید درغیراین صورت او را هم به قتل میرساند.»
به گفته وی، برادر هانیه وقتی وارد خانه شد، سراغ مادرش رفت که لحظات پایانی عمرش را میگذراند. به محض دیدن پسرش لبخندی زد و او نیز مانند همسر و دخترش جانش را از دست داد. برادر هانیه با مشاهده این جنایت به خانه مادربزرگش که در همان حوالی بود رفت و به عموهایش گفت که پدر، مادر و خواهرش کشته شدهاند و با چشمانش دیده که متهم به قتل با سر و وضع خونین از خانهشان خارج شده است: «عموهای هانیه با شنیدن این حرف به خانه برادرشان رفتند. پیش از آمدن آنها، همسایهها با پلیس تماس گرفته و جنایت را اطلاع داده بودند. متهم به قتل پس از جنایت قصد داشت با همکاری قاچاقچیان از مرز فرار کند، اما با ردزنی توسط پلیس دستگیر شد و در حال حاضر در زندان است. شش ماه از این جنایت میگذرد و به جز یک بار که او را برای بازسازی صحنه جنایت به خانه مقتولان بردهاند، هنوز یک جلسه دادگاه برای محاکمه او برگزار نشده است. درخواست ما از پلیس و دستگاه قضا رسیدگی هرچه سریعتر به این پرونده بوده و تنها خواستهمان قصاص متهم به قتل است.»
قاتل ۱۷ ساله برای پولدار شدن تازه داماد را کشت
ماجرای ناپدیدشدن یک راننده تاکسی اینترنتی با اعتراف هولناک نوجوانی ۱۷ ساله وارد مرحله تازهای شد؛ متهم مدعی شد برای بهدست آوردن پول، نقشه سرقت خودرو را اجرا کرده است.
نزدیک ظهر بود و آفتاب بیرمق زمستانی از پشت پنجره خود را تا وسط اتاق رسانده بود. با لیوانی چای در دست کنار پنجره نشسته و به رفت و آمد ارباب رجوع در محوطه حیاط اداره چشم دوخته و غرق در افکارم بودم که صدای سلام یک زن من را به خود آورد.
وقتی برگشتم زنی جوان را در آستانه در اتاق دیدم، مضطرب و آشفته گفت: «جناب سرهنگ، نامزدم شب گذشته از خانه ما در محدوده غرب تهران خارج شد تا به خانهاش در محدوده شیان برود. اما دیگر خبری از او ندارم، هر چه با تلفن همراهش تماس میگیرم، خاموش است. شهرام، آدمی نبود که بدون اطلاع جایی برود. به مقابل خانهاش رفتم، اما نه از خودش خبری است و نه از ماشینش. خانوادهاش هم از او بیخبرند حالا هم همراه پدرش به اینجا آمدهام و درخواست کمک دارم.»
مرد میانسال با تأیید حرفهای عروسش گفت: «پسرم به ما گفت به خانه نامزدش میرود، اما هر چه منتظر ماندیم خبری از برگشتش نشد، فکر کردیم آنجاست، اما وقتی فهمیدیم از خانه آنها برگشته و به خانه نرسیده نگرانش شدیم. او راننده تاکسی اینترنتی است، نمیدانم بین راه چه اتفاقی برایش افتاده است.»
با این اطلاعات بلافاصله مشخصات مرد جوان و شماره پلاک خودروی شهرام را که پژو پارس بود، گرفتم. با هماهنگی مرجع قضایی دستور بررسی دوربینها صادر شد و بازبینی دوربینها نشان میداد شهرام در محدوده جنتآباد ناپدید شده است. از آنجا که خانه نامزدش در مسیر تردد منطقه جنتآباد نبود احتمال دادیم بین راه مسافری به آن مقصد سوار کرده باشد.
استعلام شماره پلاک
با این احتمال با مرکز پشتیبانی خودروهای اینترنتی تماس گرفته و استعلام کردم خودرویی با مشخصات خودروی شهرام، در لیست خودروهای شماست. حدسم درست بود و اعلام شد که شب حادثه پسری به نام آرمان، درخواست خودرو داده و شهرام نیز آن را پذیرفته، اما مسافر درخواست خودرو را لغو کرده، بهطوریکه تصور میشد او سوار خودرو نشده است.
در استعلام هویت آرمان، متوجه شدیم او ۱۷ ساله و اهل یکی از شهرستانهای غربی کشور است. همزمان به بررسی پلاک خودرو پرداختیم و مشخص شد که خودرو به سمت یکی از شهرهای غربی کشور در حال حرکت است.
بلافاصله با پلیس شهرستان مورد نظر هماهنگ کرده و از آنها خواستیم خودرو را متوقف کنند. آنها نیز ایست بازرسی گذاشتند و خودروی شهرام را مشاهده میکنند، اما راننده خودرو با دیدن مأموران خودرو را رها کرده و فرار میکند.
طبق اظهارات مأموران، سرنشینان خودرو دو پسر جوان بودند، اما چهرههای آنها را بهخوبی ندیده بودند. محلی که خودرو رها شده بود، در نزدیکی شهرستان محل زندگی آرمان بود. به مأموران گفتم بیشک یکی از سرنشینان خودرو آرمان است و احتمالاً به خانه پدریاش میرود و در آنجا پناه میگیرد، به آنجا بروید.
پیشنهاد شوم
مأموران هم راهی محل شده و خانه پدری آرمان را زیر نظر گرفتند و زمانی که آنها قصد ورود به خانه را داشتند، دستگیر شدند.
به آنها گفتم همانجا از دو پسر تحقیق کنند تا مشخص شود چه سرنوشتی برای شهرام رقم خورده است. ساعت ۸ شب بود که مأموران پلیس آگاهی شهرستان مورد نظر مقابل آرمان قرار گرفته و از او در رابطه با شهرام سؤال کردند.
آرمان ابتدا منکر ماجرا شد، اما در برابر مدارکی که در دست داشتیم، اعتراف کرد و گفت: «همیشه حسرت پولدار شدن داشتم، پوشیدن کفش و لباس گرانقیمت و مارک و خرید هر آنچه دلم میخواست آرزوی بزرگ من بود. چندی قبل با یکی از بچهمحلهایم مشغول صحبت بودم و از آرزوهایم میگفتم که او گفت اگر بتوانی ماشین سرقت کنی و برایم بیاوری به ازای هر ماشین چند میلیون تومان به تو میدهم و خیلی راحت پولدار میشوی و به آرزوهایت میرسی.
من وسوسه شدم و به همراه یکی از دوستانم راهی تهران شدیم. ماشینی را اینترنتی کرایه کردیم و من در صندلی عقب نشستم و دوستم در صندلی جلو، وقتی راننده شروع به حرکت کرد و وارد یکی از خیابانهای خلوت جنتآباد شد از عقب دستمالی دور گردن راننده انداختم و آنقدر فشار دادم که تقریباً نیمهجان شد.
با همدستی دوستم دستها و پاهایش را بستیم و او را به صندوق خودرو انتقال دادیم. بعد از آن به سمت منطقه کوهسار حرکت کردیم و او را به یکی از درختهای آن منطقه بستیم، بعد هم خودروی او را سرقت کرده و شبانه به سمت زادگاهمان به راه افتادیم تا خودروی سرقتی را تحویل دهم و پولم را بگیرم، البته برای اینکه رد گم کنیم بعد از سوار شدن به خودرو سفر را لغو کردیم تا کسی نتواند ردمان را بزند.»
با اطلاعاتی که پسر نوجوان در اختیارمان قرار داد، با یک تیم ۱۰ نفره راهی منطقه کوهسار شدیم. شب به شدت سردی بود. برای پیدا کردن شهرام وجب به وجب آن منطقه را جستوجو کردیم. از تپهها بالا میرفتیم و به خاطر یخزدگی زمین بارها از بالای تپهها به زمین افتادیم. با چراغ قوه، لابهلای تمام درختهای منطقه را بررسی کردیم، اما هیچ اثری از شهرام نبود. امیدوار بودیم که بتوانیم شهرام را زنده پیدا کنیم، اما هیچ ردی از او به دست نیاوردیم.
مردی در میان درختان
تا ساعت دو بامداد تمام آن محل را جستوجو کردیم، اما نتوانستیم شهرام را پیدا کنیم، در نهایت با پلیس شهرستان مورد نظر تماس گرفتم و گفتم اثری از شهرام نیست، به نظر میرسد متهم واقعیت را نگفته است.
آرمان که کتمان حقیقت را بیفایده میدید، این بار نشانی محل جدیدی را اعلام کرد و گفت: «در منطقه کوهسار یک رستوران خانوادگی قرار دارد، جادهای از کنار رستوران میگذرد و به طرف بالا میرود. آنجا سه باغ است که در یکی از باغها باز است ما شهرام را آنجا به درخت بستیم.»
از همانجا راهی آدرس جدید شدیم، سر بالایی و شیب زیادی بود و با اینکه هوا واقعاً سرد بود، اما من که با سرعت در حال حرکت بودم تا هر چه سریعتر خود را به باغ برسانم، خیس عرق شده بودم.
در میان راه، سرایدار یکی از باغها به من مشکوک شده بود، وقتی به او گفتم پلیس هستم و دنبال باغی میگردم که درش باز است نشانی را داد و درنهایت به باغ رسیدم. وقتی داخل باغ رفتم در لابهلای درختها، از دور پسر جوان را دیدم که دست و پا بسته به یک درخت زنجیر شده و روی پاهایش نشسته بود.
با دیدنش خوشحال شدم و از دور صدایش کردم: شهرام، شهرام. اما او جواب نمیداد هر چه بیشتر به او نزدیک میشدم بیشتر امیدم را از دست میدادم. وقتی نزدیکش رسیدم متوجه شدم شهرام مرده است. آنها گردن و دهان شهرام را هم بسته بودند و همین مسأله باعث شده بود پسر جوان بعد از ساعاتی خفه شود و جانش را از دست بدهد.
باورم نمیشد که به خاطر آرزوهای پیشپاافتاده یک نوجوان، مرد جوانی که در تلاش برای پیدا کردن نان حلال و تشکیل خانواده و ازدواج بود به این شکل هولناک جانش را از دست داده باشد. در نهایت عاملان قتل به تهران منتقل شده و بعد از بازسازی صحنه و تکمیل تحقیقات به زندان منتقل شدند.
منبع: روزنامه ایران
وبسایت روزنامه امروز خراسان جنوبی