هفتم بهمن در تاریخ بیرجند، داستانی از شجاعت و فداکاری در تاریخ انقلاب ثبت شده روزی که خون دو جوان برومند، شهیدان «سورگی» و «سندروس» به زمین ریخته شد و نشان داد که ایمان و اراده مردم، بر هر ظلم و ستمی پیروز است.
به گزارش ایرنا، صبح سرد وساکتِ هفتم بهمن سال ۱۳۵۷، صدای اذان همچون طبل بیداری در فضای خفقانزده بیرجند پیچید. مردمی که دلشان از ظلم رژیم ستمشاهی به تنگ آمده بود، با وضو و نیت پاک، پس از نماز صبح، به خیابانها آمدند.
شب قبل، فرماندار وقت هشدار داده بود که هر کس فردا به خیابان بیاید، هدف تیر مستقیم قرار خواهد گرفت. اما ایمان، نه با تهدید میلرزد و نه از گلوله میترسد. آن روز مردم این دیار، با ارادهای راسخ، تصمیم گرفتند در دفاع از آرمان اسلام و آزادی فریاد بزنند.
جمعیت از میدان ششم بهمن (امام خمینی کنونی) به سمت خیابان فرح (طالقانی فعلی) و سپس میدان کوروش (ابوذر اکنون) حرکت کرد.
در صف اول، علما و روحانیون مجاهد بیرجند از جمله آیت ا… نابغ آیتی، آیت ا… ربانی، حجتالاسلام شهاب و حاج آقای عبداللهی ایستاده بودند؛ تظاهرات باشکوهی بود و هر لحظه بر گستره آن افزوده میشد؛ جمعیتی بهقدری عظیم که آغاز آن در میدان امام و پایانش در خیابان طالقانی دیده میشد.
فریاد ایمان در برابر گلوله
درمیان شور مردمی، روحانی جسوری به نام حجتالاسلام واحدی به میان جمعیت آمد و با صدای رسا فریاد زد: «همه با هم بگویید: مرگ بر شاه!» و ناگهان فریاد هزاران نفر درهم آمیخت و شهر بیرجند ۲ هفته پیش از پیروزی انقلاب، از خشم و ایمان مردمش لرزید. در میان تظاهرکنندگان، نوجوانی چهاردهساله به نام علی سندروس حضور داشت؛ نوجوانی پرشور و مؤمن که در کنار برادرش آمده بود تا سهم خود را در راه آزادی ادا کند.
وقتی نیروهای مستقر در ژاندارمری، در خیابان شهدا (در آن زمان خیابان ژاندارمری)، بیهیچ هشدار و رحمی به سوی مردم تیراندازی کردند، صدای رگبار گلولهها در میان فریاد «اللهاکبر» مردم پیچید. در همان غبار و آشوب، گلولهای نیز سینهی پاک علی سندروس را شکافت و او در کنار دهها نفر دیگر نقش زمین شد.
مردم با دستهای لرزان و چهرههایی غرق در اشک، پیکر کوچک او را به بیمارستان رساندند؛ اما دیگر دیر شده بود. پیش از رسیدن، علی به آرزویش رسیده بود، به خدا پیوسته بود، به خیل عاشقان و شهیدان انقلاب.
در چند کوچه آنسوتر، بالاتر از ساختمان ژاندارمری، در اطراف میدان حکیم نزاری، جوانی هفدهساله به نام محمود سورگی نیز در میان تظاهرکنندگان حضور داشت. او به همراه برادرش و گروهی از مردم، در خرابهای کنار میدان پناه گرفته بود تا از آتش تیرها در امان بمانند؛ اما مأموران ژاندارمری به آنجا رسیدند.
ماموران او را دستگیر کردند و با قنداق تفنگ و سرنیزه با خشمی که نشانی از انسانیت نداشت بر بدنش تاختند؛ در میان ضربات، گلولهای مستقیم بر بدنش نشست و او نیز در همان دم، در راه آرمان آزادی و دین، به شهادت رسید و خون گرم او بر خاک سرد خیابان ریخت.
خون شهدای هفتم بهمن در بیرجند این روز را تبدیل به روزی ماندگار در تاریخ مبارزات مردم این دیار کرد و نامشان در فهرست ۱۴ شهید انقلاب اسلامی در خراسان جنوبی از جمله شهید محمدتقی خاکشور، محمدعلی راستگو مقدم، سید هاشم کوشهای، محمود میری و پرویز حسینی قرار گرفت.
علی خواب شهادتش را دیده بود
شب هفتم بهمنماه هنوز در ذهن نرگس حسینینژاد، مادر شهید علی سندروس، روشن و زنده است؛ شبی که آرامش خانهشان رنگ دیگری داشت.
مادر برایمان روایت کرد که شب قبل، یکی از اقوام از ژاندارمری تهران تماس گرفت و هشدار داد که فردا در تظاهرات بیرجند شرکت نکنید، چون قرار است تیراندازی شود. گفتیم چشم، اما دلمان بیتاب فردا بود؛ انگار نمیشد نرفت. وی افزود: آن شب، علی در خواب آرام و قرار نداشت، نگران شدم و او را بیدار کردم که گفت خواب خوبی میدیدم، نباید من را بیدار میکردی، بعدها فهمیدم که پسرم همان شب خواب شهادتش را دیده بود.
ماد شهید سندروس عنوان کرد: صبح هنوز کامل روشن نشده بود که علی از خواب برخاست. با شور و شوق برای رفتن به تظاهرات آماده شد، ما همگی به صورت خانوادگی شرکت کردیم؛ پدر مراقب پسران بود و من هم همراه دخترانم در صف زنان راه افتادم.
حسینینژاد گفت: زنان نیز پشت سر مردان به راه افتادند، شعارهای «مرگ بر شاه! مرگ بر شاه!» در شهر پیچیده بود.
وی افزود: ناگهان صدای تیر هوایی بلند شد، جمعیت بههم ریخت و پراکنده شد. اما شلیکها ادامه داشت، انگار تیری بر قلبم خورد. همراه زنان به خانههای اطراف پناه بردیم ولی دل من میگفت اتفاقی افتاده است.
وی ادامه داد: وقتی آشوب فرو نشست به خانه برگشتم، چهره آشفته کوچه و انبوه مردم در رفتوآمد شکش را به یقین بدل کرد که علی به شهادت رسیده است.
حسینینژاد عنوان کرد: در راهپیمایی، درست مقابل ژاندارمری، علی در حالی که برادر کوچکش را در آغوش داشت، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید. دوستش فریاد زده بود: «سندروس! فرار کن!» شاید هم مأموران او را با برادر بزرگتر اشتباه گرفته بودند.
روایت لحظه شهادت شهید سورگی
شهید محمود سورگی در هفتم بهمن ۱۳۵۷، در اوج شور انقلابی مردم بیرجند، نیز در راهپیمایی به شهادت رسید؛ او در آن زمان کمتر از ۱۸ سال داشت. سورگی تحصیلات خود را در حد کلاس ششم ابتدایی نظام قدیم به پایان رسانده بود و پس از آن برای کمک به خانواده در امر کشاورزی و قالیبافی به روستای سورگ بازگشته بود.
برادر شهید، «شاهی سورگی»، که در آن ایام در بیرجند مشغول تحصیل بود، هر هفته به روستا بازمیگشت و با تعریف از اخبار و مشاهداتش از وقایع انقلاب، برادرش محمود را از تحولات شهر باخبر میکرد.
شاهی سورگی ۴۷ سال بعد در گفت و گو با خبرنگار ایرنا، شهادت برادرش را این گونه روایت کرد: محمود در جمع برادرانم از همه ما بهتر بود، اخلاق بسیار خوبی داشت و با اینکه بچه بودم نماز خواندن را به من یاد داد. احترام او به والدین نیز زبانزد بود و علاقه زیادی به آنان داشت. وی با بیان اینکه محمود اخبار رادیو را دنبال میکرد و با توجه به آگاهی سیاسی بالایش، میگفت که رژیم شاه به درد مردم نمیخورد و باید حذف شود، آن زمان بریده روزنامههایی مانند روزنامه اطلاعات را روی مقوا میچسباندیم و برای مردم، بهویژه جوانان، در روستاهای اطراف میخواندیم تا آنها را به شرکت در راهپیماییها تشویق کنند. این فعالیتها مخفیانه بود، چرا که والدین شان از کارهای انقلابی آنها اطلاعی نداشتند و برای جلوگیری از ممانعت، به پدر و مادرش چیزی نمیگفتیم.
برادر شهید روایت کرد: در روز هفتم بهمن راهپیمایی در شرایط حکومت نظامی، از سه راه اسدی به سمت مسجد آیتی و کشمان ادامه داشت، در میدان ابوذر فعلی برادرم را پیدا کرد. وی افزود: از میدان ابوذر به طرف میدان شهدا میرفتیم در حالی که گل همراه داشتیم تا به نظامیها بدهیم و آنها را جذب کنیم، مردم شعار میدادند«ارتش به این بیغیرتی؛ هرگز ندیده ملتی» که با این شعار نظامیها عصبانیتر شدند و تیراندازی شروع شد، در پی شلیک نیروهای نظامی، مردم به هر سو گریختند، پس از پناه بردن به یک خرابه، ماموری وارد شده و محمود را دستگیر میکند.
سورگی اضافه کرد: مأمور از او خواست به امام بد بگوید اما برادرم برعکس مرگ بر شاه را فریاد زد و مأمور سرنیزهای را در بدنش فرو کرد، چند ضربه زد و ما را کشان کشان به داخل میدان برد، محمود با وجود جراحت با او درگیر شده بود و در همین هنگام، مامور دیگری تیری به طرفش شلیک کرد و در دم به شهادت رسید.
وی عنوان کرد: خودم نیز مورد اصابت باتوم قرار گرفته و در جوی خیابان رها شدم، هنگامی که به هوش آمدم، لباسهایم به خون برادرم آغشته بود. برادر شهید با اشاره به وابستگی عمیق خود به محمود و سختی روزهای اول شهادت، گفت: هنوز با عبور از میدان شهدا، خاطره آن روز لرزه بر تنش میاندازد. سورگی تاکید کرد: شهدای دیروز درخت انقلاب را کاشتند، شهدای جنگ این درخت را با خون خود آبیاری کردند و به ثمر رساندند ما نیز باید ادامهدهنده راه شهدا باشیم و نگذاریم به اسلام و انقلاب لطمهای وارد شود.
خراسان جنوبی سال ۱۳۵۷ تعداد ۱۴ شهید و ۲۲ جانباز در راه پیروزی انقلاب اسلامی تقدیم کرده است، شهدایی که تاج افتخاری برای تاریخ این دیار هستند.
وبسایت روزنامه امروز خراسان جنوبی